گفتگوی ماهنامه ی هفت آسمان با موبد کوروش نیکنام


من اینطورمیفهمم كه در اين ساختار، دوئاليزمى كه احساس می‏شود ، بيشتر يك دوئاليزم اخلاقى و رفتارى است ، نه يك دوگانگى واقعى در سطح آفرينش ؛ درست است؟
بله ، اين دوئاليزم در دستگاه آفرينشى هست كه خود ، همه نيكى و همه خوبى است ، يعنى آن نظمى كه اشوزرتشت‏ به آن اشاره میکنند ، بر اثر هماهنگى اين دو گوهر همزاد پديدار می‏شود، يعنى پايدارى جهان‏ هستى - يا اشه - كه بر اثر اين كنش و واكنش ، به ‏وجود مى‏آيد كه البته هردو نيك هستند، ولى از وقتى كه انسان دراين هستى حضور پيدا میکند ، و از بعد اين امر درانديشه او متولد میشود ، به بد و نيك تبديل مى‏شود، يعنى بدى و نيكى فقط درجامعه انسانى مطرح مى‏شود و آن هنگامى است كه اين دو گوهر همزاد در انديشه ی انسان بروز میكنند .
 

اين مطالب كه شما آورديد، مبين برداشت‏هاى فلسفى از آموزه‏هاى زرتشت است، اما پرسش اين است كه از نگاه يك فرد مؤمن زرتشتى نيز اين ساختار و اين دو بن همزاد، همين‏گونه فهم میشود؟ آيا در سطح مردم عادى نيز اعتقاد به اهوره‏مزدا و اهريمن بر همين منوال است كه شما فرموديد؟  

هركسى ازظن خود شد يار من! متاسفانه انسان‏ها سنتی تر زندگى میکنند، چون كمتر به فلسفه ی باورهايشان فكر میکنند ، بطور سنتى اينها دقيقا فكر میکنند كه اهريمن يك چيزى است ، يك موجودى است ، يك پديده‏ اى است كه در كنارشان هست و آن را میخواهند شكست دهند ؛  در حالیکه وقتى فلسفى بموضوع نگاه میکنيم ، انگره ‏مينيو، يعنى خرد زايل‏ كننده ، يعنى يك منش ناپاك ؛ منشى كه قرار است وقتى كه به كنش دربيايد ، ويرانى به بار بياورد . اين منش را بايد از خودمان دور كنيم ، پس در اينجا شيطانى در كار نيست كه جنبه ی مادى داشته باشد ، يا يك  ديو شاخ  و دمدار .
 

بنظرمیرسد كه موضوع اهريمن و اهوره ‏مزدا در دوران گذشته و حتى براى متكلمان زرتشتى، به اين روشنى كه شما فرموديد ، نبوده و در برخى متون كهن پهلوى ، مشخصا از ثنويت در دستگاه آفرينش دفاع شده است. ازطرف ديگر، بعضى از بيگانگان ، به اشتباه ، صحبت از دوخدايى كرده‏ اند و همين تصور در ذهن برخى نويسندگان هم هست كه تصور میکنند كه زرتشتيان به دو خدا معتقدند و دوخدا را میستايند : يكى اهريمن و يكى اهورامزدا . روشن است كه اين استنباط غلط است و هيچ‏ كجا در نيايش‏ هاى زرتشتى ، چه در گذشته و چه در حال ، به هيچ عنوان ما ستايش اهريمن را نمی بینیم و به همين دليل شايد كلمه ثنوى هم كلمه ‏اى تماما صحيح و تعبيرى كاملا منطبق با واقعيت نباشد. من بحثم اين است كه چه شد كه اين موضوع اهريمن و اهورامزدا اين قدر چالش ‏برانگيز گرديد؟
چرا قضيه از ابتدا به همين روشنى طرح نشد؟

ببينيد آنچه كه من عرض كردم و مسلم هست، اين است كه انسان‏هاى پيش از زرتشت در طبيعت خودشان همواره پديده ‏هاى متضاد را حس مى‏كردند . آنان شب سرد و تاريك را  در مقابل روز روشن  و گرما بخش مى‏ديدند . آنان خشك سالى را مى ‏ديدند و سبزى را میديدند ، بارندگى را میدیدند، عدمش را هم میديدند . آنان از حيوانات موذى آسيب ميدیدند و در كنار آن از حيوانات  سودرسان هم بهره میبردند . آن ها خار را مى ‏ديدند ،  گل را هم میديدند ، از طرف  ديگر ، همانطوریکه گفتم ، پيش از اشوزرتشت ‏باورهايى در مورد دئوها وجود داشت؛ يعنى خدايانى كه بايد آنها را راضى و خشنود كرد تا زيان نرسانند . خوب ، مردم آن تضاد را در هستى میديدند و لمس مى ‏كردند و باورش داشتند ، پس براى هر كدام از اين‏ها ، پديدآورنده ‏اى را گمان كردند:  پديدآورنده ی خوبى و پديدآورنده ی بدى . مثلا در آيين ميترائيسم ،  حتى بايد قربانى‏هايى براى  جلب ‏نظر ديوان انجام داد، تا ديگر خشكسالى نيايد، تا ديگر خارى وجود نداشته باشد. در نتيجه ، نگرش دوگانه ‏پرستى  ب‏طور طبيعى در مردم جان گرفته بود ، اما اشوزرتشت اين طرز فكر را رد كردند . ايشان میخواستند به مردم بفهمانند كه خار هم بايد وجود داشته باشد و بد نيست .
معلوم است كه باور به چنين انديشه ‏اى براى مردم خيلى دشوار بود . در نتيجه ، انديشه انقلابى اشوزرتشت  در اقليت قرار گرفت . كما اينكه ما مى‏ بينيم كه زرتشت مثل خيلى از پيامبران در منطقه خودش كه زندگى مى ‏كرد كسى حرفش را نپذيرفت. تقريبا 12 سال طول كشيد تا 22 نفر  پيرو پيدا كرد. اين خيلى آمار كمى است. حتى در روايات هست كه ايشان مجبور شدند مهاجرت  كنند و به جايى بروند كه مردم بتوانند حرفشان را از نظر فلسفى تجزيه و تحليل بكنند .
بارى، اینطور بود كه نمود دين زرتشتى دربخش مهمى از تاريخ خود، درنتيجه ی دراقليت قرار گرفتن انديشه ‏هاى خود اشورزرتشت، به شكلى شد كه بيگانگان گمان كردند، زرتشتيان يا دوخدا  را میستایند يا به دو خدايى معتقدند كه با هم در حال جنگند ولى به فرمايش شما ما در رفتارهاى  زرتشتيان هيچگاه نمى ‏بينيم كه اهريمن يا ديوان ستوده شوند، يا پرستش آنها سفارش شده باشد .
 

من از سخنان شما اینطور نتيجه میگیرم كه صحبت‏ هايى كه درباره ی وجود نگرش‏هاى ثنوى در دين زرتشتى شده، ناشى ازخطا كارى در دو سطح است: يكى درسطح كسانى كه پس از زرتشت، دين او را منحرف كردند و باورهاى كهن آريايى را ازنو زنده كردند، و ديگرى درسطح بيگانگانى كه دچار بدفهمى متون و آيين‏هاى زرتشتى شده ، گمان كردند كه آنان واقعا دو خدا را مى‏پرستند ؛ آيا استنباط  من  درست است؟
بى گمان همين ‏طور است .
 

نتيجه ديگرى كه مى‏توانم از سخنان شما بگيرم اين است كه باورهاى دوگانه ‏گرايى، واقعا روزگارى درهيات اعتقاد به اهوره ‏ها و دئوها درميان ايرانيان وجود داشته است، ولى تاثير آموزه ‏هاى زرتشت آنقدر قاطع بود كه حتى پس از روزگار او ديگرايرانيان به دوگانه‏ پرستى در مفهوم مطلق آن رجعت نكردند ، به عبارت ديگر، اگرچه پس از زرتشت، مفاهيم توحيدى آموزه‏ هاى او دستخوش آسيب شد، ليكن اين آسيب در حد تجسم بخشيدن به اهريمن - و نه پرستيدن او - باقى ماند ؛ درست است؟
كاملا درست است؛ وقتى اشورزرتشت ‏با آن الهام درونى كه ازسوى خداوند به اورسيد، دريافت كه خدا نمیتواند بد، يا آفريننده بدیها باشد، سراسرهستى يعنى نيكى واشه و خدايى كه اشوزرتشت معرفى كرد، خدايى يگانه بود و اين خود آغازى بود براى يگانه ‏پرستى . در نتيجه، ايشان با پيام خودشان پندار و گمان درباره خدايان نيك و بد را از ميان مردم حذف كردند  يعنى از آن به بعد ديگر، اسطوره‏ ها كمتر در ميان مردم وجود داشت . در نتيجه وقتى فرآيندى در طبيعت‏ بوجود مى‏آمد، مردم براى درك آن به اسطوره‏ ها متوسل نمیشدند و به اين ترتيب خرافات آرام آرام از ميان مردم رخت ‏بربست ؛ چون آيين زرتشت آيين واقعيت ‏هاست؛ يعنى آن‏چه دارد اتفاق مى‏افتد، بايد يك توجيه علمى داشته باشد
 

به عبارت ديگر محور اساسى رسالت زرتشت اسطوره‏ شكنى و سوق دادن مردم به خرد ورزى  بود ؟
بله . ايشان در سروده ‏هايشان میگويد من با خردم و دانش زمان مى ‏خواهم به واقعيت‏هاى هستى پى ببرم . حتى ايشان در سروده ‏هايشان پرسش‏هايى در مورد برخى واقعيت ‏هاى زندگى مطرح میکند ، بىآنکه جوابى براى آنها بياورد و میگويد كه دانش زمان آرام آرام ، جواب اين پرسش‏ها را براى شما مطرح مى‏كند. در اين جا اشو زرتشت ‏به سراغ حدس و گمان نمى‏رود، بلكه آنچه را میداند، میگويد و آنچه را نمیداند، بى ‏پاسخ میگذارد تا آنها را دانش آينده پاسخ گويد .
 

بسيار خوب ، اجازه بدهيد تا قدرى هم به جايگاه آتش در باورهاى زرتشتى بپردازيم؛ در طول تاريخ مكررا به زرتشتيان آتشپرست اطلاق شده است ، حتى دربسيارى از تفاسير قرآنى، ازمجوس با عبارت عبدة‏النار ياد شده .از تفسيرطبرى گرفته تا تبليغات صدام حسين برضد ايرانيان، همواره چنين تعبيرى به كار رفته است ، اگر چه خطا بودن اين تعبير را مفسرانى چون علامه طباطبايى، روشن كرده ‏اند؛ اما من مى‏خواهم شما به عنوان يك روحانى زرتشتى ، در اين مورد سخن بگوييد .

ببينيد، آتش عنصر بسيارارزشمندى بود كه بنا به اسطوره ی هوشنگ ، ايرانيان آنرا كشف كردند و اصلا ربطى به زرتشت ندارد. اگر قراراست كسى بگويد كه زرتشتيان آتش را گرامى میدارند  خوب پس بنا به مهر نيايش كه در اوستا هست ، مهر را هم گرامى می داريم ، خورشيد را هم گرامى میداريم. ايرانيان قبل ازاینکه زرتشت متولد بشود، بنا به همان اسطوره هوشنگ ، آموختند كه چگونه آتش را بدست ‏بياورند ؛ يعنى مهار كنند . شايد پيش از آن ، آتش را میشناختند، منتهى مثل بقيه حيوانات و پرندگان ازآتش فرار میکردند. آتش خود بخود مثلا در جنگلها روشن میشد، حيوانات فرار میکردند، انسان هم فرار میکرد و از آن میترسيد، ولى خيلى دوست داشت كه در سرماى زمستان و براثرترس و وحشتى كه ازحيوانات درنده داشت، درون غار، آتشى در كنارش میبود. وقتى كه آتش كشف شد ، متوجه شد كه اين آتش نياز به پرستارى دارد . درنتيجه ، پرستندگان آتش شدند. پرستنده از پرستارمى‏آيد. پرستارى كه در بيمارستان كار میکند، با زحمت و تلاش میخواهد كه آتش وجود يك بيمار را حفظ كند و نگذارد آن آتش خاموش شود .
پرستندگان آتش ازهمان زمان پيدايش آتش بوجود آمدند؛ چون ديدند آن آتش دارد خاموش میشود ، رفتند ، هيزم برايش فراهم كردند؛ به تعبيرى ، خوراك به آن دادند ، چون ديدند باد و باران آن را از بين میبرد ، برايش اتاقكى ساختند و سقف زدند . آتشگاه اینگونه به وجود آمد . اما هنوز مردم زرتشتى نبودند. مرز بين توحش و تمدن ازاينجا آغاز شد؛ يعنى مردم ديگرغارنشين نبودند، بلكه آمدند دركناردشت و آن پاسدارى از چهارعنصر مشهور، ازآنجا مطرح شد؛ بجاى نور خورشيد هم آتش قرار گرفت و اين آتش را كنار چشمه ‏هاى آب و در آتشكده‏ هايى كه ساختند ، پرستارى میکردند تا چهار عنصر را با هم مورد پرستش؛ يعنى پرستارى كردن ، يعنى پاك نگه‏ داشتن ، قرار بدهند . به همين شكل آتشكده ‏ها را ما كنار چشمه‏ ها میبینیم : آتش ، آب و هوا و خاك مورد احترام بودند . هنوز هم در ميان پارسيان هند كه زرتشتيانى هستند كه از ايران كوچ كرده ‏اند ، میبینید كه درآتشكده‏ هايشان يك چاه آب وجود دارد ، پس حتى ازپيش ازاشوزرتشت ، چهارعنصر را با هم گرامى میداشتند ، ولى ازآنجايى كه آتش نمود و بروز بيشترى داشت ؛ زيرا آتش روشنى ‏بخش و گرمابخش بود و از آنجا كه آتش اجاق خانه‏ ها را گرم میکرد و همه میرفتند از آتشكده ، آتش براى اجاق خانه‏ شان میبردند ، يك جنبه ی تقدس بيشترى به خود گرفت ؛ يعنى خاموش شدن آتش آتشكده مساوى بود با خاموش شدن گرماى يك روستا .
تصوركنيد اگر كه يك روز در خانه كبريت ‏يا فندك نداشته باشيم و بخواهيم گازمان را روشن كنيم ، اصلا نمیتوانيم اين كار را انجام دهيم پس آن موقع میرفتند و از آتشكده آتش مى ‏آوردند .
احتمال زياد دارد كه خود اشوزرتشت درنوجوانى‏اش با سفارش مادرش مثلا میرفته و از آتشكده آتش براى اجاق خانه ‏شان مى‏آورده است . بعدها وقتى كه زرتشت‏ به پيامبرى برگزيده شد و به راز هستى پى برد ، او محل حضور و وجود خداوند را روشنايى دانست و نور و روشنايى را قبله ی ما قرار داد ، تا در روشنايى ، نماز بخوانيم . همان چيزى كه در قرآن مجيد داريم : الله نور السموات و الارض‏ . ما به سوى روشنايى نيايش میکنیم . يكى از آن روشنايي ها، روشنايى آتش است؛ روشنايى خورشيد هم هست ، روشنايى ماه هم هست ، هر نوع روشنايى‏اى . اما مساله ی مهمتر را از قول حافظ میگويم :

از آن به دير مغانم عزيز میدارند     كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست

پس ما بايد به آتش جان و روان خودمان فكر كنيم و به ياد آن بايد نيايشمان را انجام بدهيم منتهى بعدها میبینیم كه دراين نگرش هم تحريف انجام شد . مثلا شما اگر به هند تشريف ببريد ، میبینید كه پارسيان هند كه زرتشتيان آنجا هستند ، پس از قرن‏ها كه مهاجرت كرده‏ اند ، در مجاورت افكار و انديشه ‏هاى هندوئيسم قرار گرفتند ، كه به بت‏هايى كه دارند بسيار احترام میگذارند و از جلوى در، كه بداخل بتكده ‏شان میروند، تعظيم میکنند ، كرنش میکنند ، زمين را میبوسند و میروند خدمت ‏بتها .
خوب، ايرانيانى كه به هند مهاجرت كرده بودند، درآغاز، اين كار را با آتش انجام نمی دادند، كما اين‏كه ما در ايران اصلا اين كار را انجام نمی دهیم ، ولى آنها براى اين‏كه كمتر از ديگران نباشند ، احترام خاصى به اين مجمرآتش قرار دادند ،  بشكلى كه زمين آتشكده را میبوسند و دست‏ به سينه میروند تا نزديك آتش ؛ اگر غريبه ‏اى وارد بشود ، فكر میکند كه دارند آتش را مانند بت میپرستند؛ چون عين اين رفتار را كمى آن طرف‏تر نسبت ‏به بت ‏ها هم ديده است . در حالى كه اشوزرتشت تنها چيزى كه از اين آتش برگرفت و سفارش كرد، اين بود كه به ‏سوى روشنايى آن نيايش بكنيد.
 

پرسش بعدى من درباره شيوه تدفين زرتشتيان است . ظاهرا تا چند دهه پيش مرسوم بوده است كه جسد مردگان در دخمه و در معرض حيوانات مردارخوار مینهادند . زنر در كتاب طلوع و غروب زردشتى ‏گرى ، اين شيوه را ناشى از جعليات مغان در دين زرتشت میداند و آن را در شمار آموزه‏ هاى اصيل زرتشتى نمیداند . ممكن است نظرخود را درباره ی ربط اين شيوه تدفين با آموزه ‏هاى زرتشت  بفرماييد؟

ببينيد در اين موضوع ، بعد زمان و مكان مطرح است . شما در نظر بگيريد كه مثلا ما روى كشتى زندگى كنيم و يك نفر فوت بكند ؛ بعد از چند روز میبینیم كه بو برمیدارد و میپوسد ؛ پس مجبوريم كه جسد را در آب بيندازيم و كار ديگرى نمیشود كرد . يا مثلا وقتى اقوامى در منطقه ‏اى زندگى میکنند كه سراسر پوشيده از برف يا يخ است و بخواهند جسد را حتما به خاك بسپارند ، بايد چندين متر حفارى كنند تا به زمين برسند . روشن است كه اين كار را نمیشود انجام داد ، پس شيوه تدفين بستگى دارد به بعد زمانى و مكانى . به هرحال ، آنچه را كه ما از آموزش هاى خود اشوزرتشت استفاده میکنیم ، اين است كه هم تن بايد ارزشمند ، يعنى سالم و قوى باشد وهم در بعد روانى ، ما بايد سالم و نيرومند باشيم ، اما پرداختن به هردو در زمانى است كه اينها باهم باشند ، يعنى تنى كه روان در آن وجود دارد؛ ولى وقتى ازهم جدا شدند ، اين روان است كه به سرنوشت ‏خودش میرسد و تن ديگر بى‏ارزش است . يك قفس خالى از پرنده ارزشى ندارد . اين قفس را ما بايد براى اینکه ديگر جايى را اشغال نكند ، از محيط زندگیمان بيرون ببريم كه اینکار با شكل‏ها و شيوه ‏هاى مختلف انجام میشده است . در ايران باستان ، گاهى آن را می سوزاندند كه در شاهنامه فردوسى هم آمده است ، گاهى هم بالاى بلندیها میگذاشتند تا كركس‏ها آنرا تجزيه بكنند و بخورند . شايد هم در زمانى ، مثلا به دليل قتل ‏عام‏ هاى فراوانى كه انجام میشد ، اصلا امكان خاك ‏پذيرى آن وجود نداشت ؛ مثلا در جنگهايى كه به فرض 5000 نفرحضور پيدا میکردند ، 4000 نفر كشته میشدند و1000 نفر میماندند، اين 1000 نفر چگونه میتوانستند با روش تدفين درخاك ، آن 4000 نفر را بخاك بسپارند؟ خيلى كار دشوارى است . اگر خيلى كار می کردند، اين ها را جمع می کردند و در يك منطقه ‏اى می گذاشتند و میرفتند . پس اين‏ها به موضوع ‏هاى دينى برنمی گردد و در آموزه ‏هاى اشوزرتشت ، ما دستورى راجع به چگونگى تدفين نمى‏ بينيم ؛ ولى پاسدارى از چهارعنصراصلى ؛ يعنى آب و باد و خاك و آتش را مى‏ بينيم .
 

در حال حاضر، زرتشتيان ايران، برخلاف پارسيان هند ، مردگان خود را به خاك مى‏سپارند . تحول در شيوه تدفين زرتشتيان از دخمه‏ گذارى ديروز به خاك‏سپارى امروز، با چه توجيهى رخ داده است ؟ آيا در اين شيوه ، خاك آلوده نمیشود؟

آن چيزى كه الان بحث ‏برانگيز است ، اين است كه زرتشتيان چرا از آن مراسم دخمه ‏گذارى به خاکسپاری رسيدند ؟  و با اين نگرش كه خاك را نبايد آلوده كنند ، چرا مرده ‏ها را بخاك میسپارند ؟
در پاسخ بايد بگويم كه ما از يك سو خود را موظف به تميزنگه ‏داشتن آن چهار عنصر میدانيم و از يك سو اينها را تميزكننده هم میدانيم . چون هم آب پاك ‏كننده است و هم آتش پاك ‏كننده است و هم هوا آلودگيها را برمیدارد و با خودش میبرد وهم خاك كه با آن تيمم میکنیم ، پاكيزگى ايجاد میکند . درگذشته ، ظرف ها را با خاك تميز میکردند . اين چهار عنصر پاك ‏كننده هم هستند ؛ پس میتوانند به نوعى آلودگيهايى را هم كه در اين فضاست از جمله كالبد بى ‏جان انسانها را كه يك نسو(1) به حساب مى‏آيد ، آنرا هم میتوانیم به خاك بسپاريم ، تا آن آلودگى را از بقيه چيزها جدا كند و بگيرد. دخمه ‏گذارى فقط يك امتياز داشت : آن موقعى كه مرده‏ ها را در دخمه میگذاشتند ، اگر آن كركسها میبودند و تجزيه میکردند ، جسم را از بين میبردند . ما فضاى زمين زيادى را كه براى زندگى يا كشاورزى مناسب است ، به جسدهايى اختصاص داده‏ ايم كه ديگر براى ما كارى هم انجام نمیدهند . آن موقع امتيازش اين بود كه وقتى به سرمزار درگذشتگان میرفتند ، يعنى بكنار دخمه ، از همه روان ها كه ما به آن میگوییم هماروانان و فروهر در گذشتگان ياد میکردند ، ولى وقتى كه اختصاص پيدا بكند به يك جاى خاصى از زمين ، به مثلا پدر من يا مادر من كه فوت كرده است ، من مستقيم میروم سراغ  پدر و مادر خودم . با خود فكر میکنم كه اينجا فقط براى او آمده ‏ام . يك فضاى بزرگى از زمين كه بايد كشاورزى بشود ، آبادانى بشود ، دانشگاه ساخته بشود ، و ما میتوانیم استفاده ‏هاى ديگرى بكنيم ، حالا مرده‏ ها آن را پوشانده ‏اند ؛ ولى ما زرتشتيان آنچنان تعصبى نداريم كه حتما بايد به يك شيوه خاصى مرده‏ هايمان را دفن كنيم ؛ اين است كه امروزه براى هماهنگى با ديگر مردم ايرانى ، آنها را به خاك میسپاریم .
 

پینوشت :
1. Nasu
 

برای خواندن ادامه ی این گفتگو ، دکمه ی پسین ، در زیر را فشار دهید